تبليغاتX
دل سپرده

دل سپرده

نرم افزار .دانلود موزیک.متن.وغیره

 

دلم برای همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه.


.... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام.

شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.


دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند.


تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.

هر شب وقتی  به جستجویِ تو می نشینم آسمان را در نگاهم جا میکنم ناخودآگاه به سجده می روم و تو را می بارانم.


تو شاه بیتِ غزل هایی هستی که جرقه اش را در ذهنم می زنی.

من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. همیشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگیمان را در ذهنم به تصویر می کشم.

بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال.


کنارم باش تا آجرهایِ زندگی را رج به رج در زیرِ ایوانِ نگاهت بچینم و بیتوته ای را که سالهاست در زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام را به گریه وامدار زیرا در یک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت18:1توسط سعید | |


 

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس که او هرگز نمي دانـــــــــــــــــد

نگاهش مي کنم

شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند

و

به برگ گل نوشتم

من که او را دوست مي دارم

ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت20:52توسط سعید | |

ای رفته ز دل رفته ز بر رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ز آنکه بجز تلخی و اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ....

ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم

گر آمدی از پی آن دلبر دلخواه

من نیستم او .... او رفته و من سایه اویم

من نیستم او آخر این دل من سنگ سنگ است

او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او با همه کس در همه جا با همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم .....

آنکس که تو می خواهیش از من به خدا رفت ....!

من عاشق توام

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:53توسط سعید | |



باز هم شب شده است

باز هم پنجره تنهايي دست لرزان مرا مي طلبد
 
همه جا تاريک است
 
 نور چشمک زن اندوه مرا مي خواند

و سکوت !
 
ياور هر شب تنهايي من

باز بر حال دلم مي گريد
 
من که يک عمر در انديشه بي همسفري

زائر پهنه خاموش دل خود بودم

من پرستوي مهاجر بودم
 
هر کجا بال گشودم شب بود

من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم

هر چه آواز رهايي خواندم
 
اشک حسرت شد و از سرخي چشمم نچکيد
 
همه در پنجره ام ماند که ماند

چه غريبي سخت است

با چه کس شکوه کنم ؟

با چه کس فاش کنم ؟
 
رنج يک عمر مهاجر بودن

من ز بي همدردي

من زبي همسفري

با شب و پنجره ها همسفرم

من غريبم در راه

من سراپا همه اندوه و خزانم امشب

هديه ام را بپذير

هديه ام راز من است
 
راز يک عمر مهاجر بودن

راز بالي ز خمي

راز يک قلب ز جنس شيشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
 
هديه ام راز من است
 
باز هم شب شده است

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت20:50توسط سعید | |

داستان عاشقانه

سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت20:47توسط سعید | |

یکي بود يکي نبود
زير اين چرخ کبود يه جنگلي بود سبز سبز با يه عالمه درخت و يه رودخونه
هر روز يه هيزمشکن راه ميفتادو ميرفت به سراغ شاخ و برگهاي پير صداي تبرش براي همه
آشنا و دوستداشتني بود چون اون درختهايي رو ميانداخت که براي جنگل اضافي و مضر بود.
يه روزي از اين روزا شکارچي صدايي شنيد از پشت سر.برگشت..شير بود.قبلا هم اون رو
ديده بود.هميشه آروم از کنار هم رد ميشدند با يک نگاه عميق.
اما اون روز شير اون شير سابق نبود.خشم سرتاپايش را گرفته بود.مغرورتر از هميشه..
عصبانيت و سردي در صورتش فرياد ميزد.هيزمشکن هيچ نگفت.شير غريد و غريد.باز هم
هيزمشکن آرام اورا نگريست.سعي کرد که آرامش کند اما نتوانست.شير هر لحظه با خشم
بيشتري به سمت او گام برميداشت.ناگهان جهشي کرد به سمت او..سرد و بي احساس
گويي هيچگاه اين تبر به دست آشنا را نديده است..غريبه غريب.
هيزمشکن از جهش شير بر زمين خورد.تبرش بر صورت شير اصابت کرد و ...
يکي بود يکي نبود يه شيري بود با يه زخم تازه روي صورتش.شير رفت.هيزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالي که در تمامي مسير چشمش به تيغه براق تبر بود.به فکر
شير شبها را سپري ميکرد و با يادش روزها راهي جنگل ميشد.زماني گذشت...
يکي بود يکي نبود يه روزي بود از اين روزا.هيزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسي آشنا.شير
در آن سمت رودخانه بود و هيزمشکن در سمتي دگر.لبخند بر روي صورتش نشست اما شير
فقط او را نگريست.هيزمشکن کوتاه نيامد از ميان آب گذر کرد تا به شير رسيد.
ـــ«چه قدر دير آمدي..خوشحالم جاي زخمت ديگر وجود ندارد..باز هم زيبايي»
ـــ«اي هيزمشکن زخمي که بر صورتم نهادي رفت که رفت اما زخمي که دراين جا گذاشتي
براي هميشه باقي خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هيزمشکن باز هم با جامه اي خيس به سمت ديگر رودخانه
حرکت کرد بي آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مينگرد و با صداي
بيصدايي فرياد برمياورد که:«نرو..بمان اي هيزمشکن.»
هيزمشکن رفت.ديگر بانگ ضربه هاي تبرش را کسي نشنيد.شايد که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها ميگويند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتي که قطره
اشکش بر روي خون شير چکيد خود نيز به شير ديگري تبديل شد.ماده شيري که هرروز بر لب
رودخانه ميرفت وبر آن سو نگاهي ميکرد و بازميگشت.شير نر وقتي که او ميرفت از پشت
درختها بيرون ميامد و از دور او را مينگريست.
او فکرش را هم نميکرد که به جز هيزمشکن بتواند عاشق موجودي ديگر شود و حال...
انتهاي قصه مکتوب نشده اما اي کاش که شير ميدانست زخمي که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.اي کاش که ميدانست هيزمشکن ترسيده بود از فريادش
خشمش و سرديش.رودخانه اي که مرزي است ميان دو عشق.دو ديار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذاريد تا هيچگاه احساس نکنيد که زخمي از عزيزترينتان بر دل داريد))

اي کاش کسي بود تا به شير ميگفت اين شير ماده که عاشقانه انتظار ديدارش را ميکشي
همان هيزمشکني است که روزي دوستش ميداشتي...


 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت20:45توسط سعید | |

 

عشق يعني يك سلام و يك درود     

عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود 
 
     عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون  
 
  عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

+نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت19:37توسط سعید | |

دلتنگی

امشب دلتنگم و عجيب آنکه دلتنگي امشبم رنگ و بويي ديگر دارد ...

! گويي امشب هزاران برابر بيشتر از مجنون ، عاشق ليلي دلت هستم ...

! مجنوني که در بيابان خاطرات کوتاهي که با تو داشته حيران

و سرگردان به دنبال ردپايي از تو مي گردد . و تو مي آيي ! بي آنکه با

 ناز آمدنت ليلايي از تبار مجنونت را در انتظار آمدن بي تاب کني ...

! نازنينم ، هيچ مي داني اکنون که برايت مي نويسم همه وجودم در

 تمناي ديدارت مي سوزد ؟! هيچ مي داني براي اينکه دوباره بتوانم

 قامتم را در آينه چشمانت به تصوير بکشانم ثانيه ها را يکي يکي

 مي شمارم ؟!

کاش آن روز بيايد !

سعید

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت19:22توسط سعید | |


تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به

 دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی

 وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی

 
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین

 دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع

 که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش

 باشی اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت

 براش تنگ می شه


اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت

 تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره


اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش

 بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی

 گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش

 گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری

 
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های

 مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت

 کنن
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان

 تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که

قلبت بیفته جلوی پات

 
به همین سادگی


حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه!!!

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت20:45توسط سعید | |

روزی شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی !

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ وشاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت ترمی دیدم و به امیدپیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم !...

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که :به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با در ختی برگشت.استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!!

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت20:42توسط سعید | |

 

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم .

پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.))

ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.))

سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. ))

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. ))

پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. ))

بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. ))

وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. ))

سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت20:39توسط سعید | |

                                              میرسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

                                             میرسد روزی که احساس مرا باور کنی

                                             میرسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

                                              خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

                                             میرسد روزی که تنها ماند از من یادگار

                                           نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی

                                             میرسد روزی که در صحرای بی کسی

                                            بوته های وحشی گل را ز غم پر پر کنی

                                           میرسد روزی که صبرت سر شود در پای من

                                               آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت19:56توسط سعید | |

 

 

با همه بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدن آني ام

آمده ام بلکه نگاهم کني

عاشق آن لحظه ي طوفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا که بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت

خوبترين حادثه مي داني ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

تشنه يک صحبت طولاني ام

ها......... به کجا مي کشيم خوب من

ها.............. نکشاني به پشيماني ام....

در حسرت دیدار توام

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت19:52توسط سعید | |

او دلش با من نیست
 

این قصه ندانست کسی هرگز

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دگر با من

بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

او به دل عشق دگر می ورزد

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد است هنوز

می دونی که دست من نیست بازیهای سرنوشته

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت19:50توسط سعید | |

http://www.secretsite.com/show.php?card_id=548

+نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت13:16توسط سعید | |