تبليغاتX
دل سپرده

دل سپرده

نرم افزار .دانلود موزیک.متن.وغیره

ابی
افسانه
احسان خواجه امیری
احمدرضا نبی زاده
آرام
آریا
آرش
اسی
آرمان
افشین
افشین سپهر
امید
امیر آرام
امیر بهادر خوارزمی
پارت
اندی
ایشان
آیدین
ایمان
بتی
بتریسا
بامشاد
بچه های ایران
بلک کتس
بهزاد
بیژن مرتضوی
پروا
پنجاه سال موسیقی ایرانی
پوران
پویا
پیروز
تارا
جواد یساری
ثریا
جمشید
جهان
حبیب
حسن شجاعی
NO NAME
داود مقامی
حسن شماعی زاده
حمیرا
حمید غلامعلی
خشایار اعتمادی
داریوش
داود بهبودی
داود حیدری
دانیال
دلکش
دی جی مریم
راد
رامش
رزمیک
رضا صادقی
سامان
سایه
سپیده
ستار
سرژیک
سندی
سعید شهروز
سعید محمدی
سوزان روشن
سهیل
سیاوش قمیشی
سیمین غانم
شادمهر عقیلی
شاهرخ
شاهکار بینش پژوه
شکیلا
شجریان
سیاوش شمس
شهاب
شهلا سرشار
شهرام شب پره
شهرام کاشانی
شهرام صولتی
شهرام معصومیان
شهرام ناظری
شهروز
شهره
شهیاد
شهیار قنبری
شهریار سعیدی
شیلا
She BA He
صمد
طوفان
عارف
عباس قادری
علیرضا افتخاری
شهریار
علیرضا عصار
عهدیه
فتانه
فرامرز اصلانی
فرزین
فرشید امین
فرمان فتحعلیان
فرید فرجاد
فریدون
فرهاد
قاسم افشار
قیصر
کورس
کورش یغمائی
کویتی پور
گروه آریان
گروه کروز
گوگوش
گیتی
لیلا فروهر
مارتیک
مازیار
مجتبی شاه علی
محمد
محسن چاوشی
محمد اصفهانی
مجتبی کبیری
محمد نوری
مرتضی
مرجان
مرضیه
مسعود فردمنش
مصطفی خاک نگار
مکابیز
معین
منصور
مهر پویا
مهرداد
مهستی
میثاقیان
میلاد
نازی افشار
ناهید
نلی
نوش آفرین
نیما
ویگن
وحید حاجی تبار
هاتف
هادی پاکزاد
هایده
هلن
هنگامه
هومن سزاوار
High

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت18:47توسط سعید | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:41توسط سعید | |

 

سر فرو آورده ام از دوری او، مدتی است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با ياد تو سر به بستر می نهم. گفتم بی تو خواب از چشمانم می رود.

خورشيد با همه زيبايی به دنيا فخر می فروخت. وجود من، بی وجود او خالی بود از هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراری كه با من بسته بود كو؟

شبی بی قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب، به انتظارش می نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را با همه زيبايی و خورشيد را با همه گرمی اش به شهادت می گرفتم. و اونيست. به راستی كو؟

نيست پيدا دلدار من! آری او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا تمامی عمر می نشينم تا بيايد. راستی كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:38توسط سعید | |

اگر تنهاتر از آن تک درختی که رسته در کوير خشک وبی آب اگر از وحشت تنهايی ودرد نمی آيد به چشم خسته ات خواب اگر در اين جهان پر هياهو تو را حتی به سر يک سايبان نيست به هر خاری نبند اميد زيرا پناهی جز خدای مهربان نيست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:37توسط سعید | |

سيه چشمی مرا بر بام خود کرد به لبخندی مرا در دام خود کرد دلم دریا ولیکن تشنه ی عشق دل دریاییم را رام خود کرد میان کوچه های آبی عشق مرا با عشوه هایش همگام خود کرد سخن ازعشق آورد آن پری رو به یکباره دلم را خام خود کرد غرورم را شکست با ابروانش به آرامی مرا آرام خود کرد شدم آشفته چون زلف پریشش ز شیدایی مرا بدنام خود کرد لبانش غنچه را شرمنده میکرد به روباهی مرا بر کام خود کرد ولی در امتداد کوچه عشق رهایم کرد مراناکام خود کرد عجب دردی بود ناکامی عشق ولی آن خودکشی را بهانه می کرد بدم نالان که فریادم رسید عشق نوای عشق مرا خوشنام خود کرد پرم بخشید مرا از غم رهانید عنایت کرد مرا بر بام خود کرد رخش بنمود شدم دیوانه ی او مرا مست جمال و جام خود کرد سپاس بیکران بر حضرت عشق که با لطفش مرا گدای خود کرد چرا ذکرش مدام در یاد تنهاست؟ که با ذکرش دلم آرام خود کرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:32توسط سعید | |

تن تو نازك نرمه مثل برگ

تن من جون  ميده پرپر بزنه زير تگرگ

دست باد پر مي ده برگ و رو هوا

اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ

نفسم اين خاك خون گرمم پاكه

من از تبار پاك آريايي

قشنگترين قصيده ي رهايي

هواي عشق تازه نيست تو رگهام

تن نمي دم به رنگ كهربايي

ها ها ها ها ها ها ها ها ها....

ديروز جمعه بود و باز هم مثل خيلي از جمعه هاي ديگه دلگير...ديروز با بعضي از دوستان نه چندان قديمي دور هم جمع بوديم و بوديم و نبوديم!!! دارم به روزهايي فكر مي كنم كه همه ما براي يه آرمان و يه هدف دور هم جمع بوديم و ديروز بوديم و نبوديم...هدف نبود و گم بود...آرمان زير برگهاي پاييزي بود و چهره ي آبيش پيدا نبود...و ما چقدر نبوديم!!!

خودم رو هدر رفته مي بينم...دوست نداشتم اينطوري بشه ولي شده...حس بدي دارم...دوستاني كه نبودند ولي باز هم هستند...شايد خيلي كور و گنگ حرف مي زنم ولي اينهايي كه دارم مي نويسم همه حسي هستند كه وجود دارند...نمي دونم همين طور دارم به اطرافم چنگ مي زنم تا بتونم دوباره انسانهايي رو پيدا كنم كه بتونن و بخوان كه با من همراه باشن...براي آرماني مشخص...هدفي والا...براي سرزمينم...!!!براي آزادي به مفهوم واقعي كلمه...نيستند و مي گويند كه هستند...

روي ديوارهاي زخمي شهرم دست مي كشم و دست و هيچ دستي حضور دستانم را باور نمي كند...دستان من كه توانايي دارند كه مي توانند تغيير دهند...دستان من كه مي فهمند...دستان من كه با اينكه دو تا هستند ولي تنهان...تنهاي تنها!!!دستم بگير دستم را تو بگير...التماس دستم را بپذير...آغازي باش تا پايان نپذيرم...

 

عجب!

اين درخت از كجا سر در آورده ديگر

وسط اين تحريريه ي شلوغ؟!

درخت؟

چه مي شد ابري اگر اما،يكهو

تن بسراند از لاي آن پنجره

بكشاند خود را اينجا

ببارد

     رعدي

            برقي،رنگين كمان كوچكي هم...

و چه كيفي دارد؛

ولوله آقاي محترم

                      ] چترم...[

فرياد سردبير

               ]تيتر اول...

                             چه خرتوخري شده است اينجا!!![

خاتمي و تمدنها

كه خط الراسش را گم

ميان خودش و ما؛مردم

كرده است،نمي يابد!

آخ...!

حالي مي دهد اين

قايق كاغذي درست كردن

كاغذ، روزنامه هاي خيس

اگر اين درخت

                  سبز نمي شد يكباره

                                          در دايره تحريريه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:29توسط سعید | |

 

هی می کنی حوصله ام را

- که زیادی ماندگار شده ای!

و هی می کنم خیال تو را

                                 که اینسان مرا از خویش دور می کند...

*

طوفان وهم تو

                  آشفته کرده پیچ پیچ مغزم را

و نبودنت که اینگونه

                         بی تعارف

                                     لگدکوب می کند واژگان شعری مرا

هی!

آهسته تر...

تو را چگونه شتابی است

                                که بدین سرعت

                                                    پله پله ستون بدنم را تا انتها می پیمایی و ...

آخ!... قلبم

             که از سینه ی بی مرز من

                                              مثل تو...می گذرد و می طپد و تو...

هنوز بی وقفه...   

کجا؟!

       کجا می روی که هنوز

                                   حوصله باقی است.

هی!

هی نکن حوصله ام را

بیا، دیر نیامده ای که زود می روی...!

هنوز...

          فرصت...

                     هست، آیا؟!

*

هی!

نرو...!

حتما روی یکی از هی ها کلیک کن تا بشناسیش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:28توسط سعید | |

        

 

با سلام خدمت دوستان عزیزی که وبلاگ من رو دنبال می کنن، امیدوارم که حالتون خوب باشه و به زندگی بیشتر از قبل امیدوارتر باشید

اگه راستش رو بخواید دیگه دارم کم کم ، خودمم کم میارم ولی به هر حال سعی می کنم ادامه بدم اما تا کجا اونو دیگه خدا می دونه

راستی من در به در دنبال یه سری شعر به زبان فارسی می گشتم که بتونم اونو با سبک هوی متال نواخت ولی متاسفانه چیزی پیدا نکردم اما یکی از دوستانم که از بچه های رشته علوم انسانی بود و در حال حاضر هم داره حقوق می خونه دیدم که یه روز یه دفتر بهم داد پر از اشعاری که خودش گفته بود ، خیلی عالی بود من از ذوق چشام داشت می زد بیرون واقعا اشعار توپی بود من که لذت بردم واسه همین دوست دارم که یکی از اون اشعار رو واسه شما بنویسم تا شما اونو بخونید، اگر هم دوست داشتید که نظر بدین آزادین

من سعی می کنم که ایمیل این دوستم رو واستون تو وبلاگ بگذارم که اگه دوست داشتید بیشتر با اون آشنا بشین بهش ایمیل بزنین و باهاش صحبت کنید

اسم این شعر که می خوام این دفعه واستون بگم (( از اینها )) هست

 

جادهها مون پر عابر

همشون دزدن و ساحر

واسه کشف آب و آتش

سر موقع همه حاضر

 

همشون اهل شکایت

تا دلت بخواد حکایت

حرفشون حرف قشنگی

اما زشتن، بی طهارت

 

همشون از خوبی میگن

به تو عشقو می رسونن

به جاش اما، وای بحالت

از رگات خون می کشونن

 

چهرههاشون پر خنده

حرفشون حرف پرنده

کارشون اما نپرس تو

همش آزار و گزنده

 

می گن باید که نخندی

که جهنم میشه خونه ات

اینجا رو دوزخی کردن

که بهشت بشه نشونت

 

ریختن خون گلها رو

به بهانه حقیقت

همه حرفاشون دروغه

دشمنن با هر صداقت

 

صدای قشنگ بارون

واسشون رنج و عذابه

واسه ما تشنگی حقه

لبشون سیراب آبه

 

ندارن باور به پاکی

ندیدی طناب دارو

ندیدی به بالا بردن

گردن قشنگ یارو

 

بسه اما حرف این غم

بسه حرف زدن از اینها

نفرتم گرفته از هر

ناکس و کس این دنیا

 

اینم از شعر این دفعه ما، یه نکته دیگه که من باز بهش تاکیید می کنم اینه که این اشعار رو لطفا از دید سیاسی نگاه نکنید چون اصلا برای این هدف سروده نشده و فقط جنبه هنری داره و به هیچ عنوان ربطی به جامعه و سیاست و از این حرفها نداره

 

این هم ایمیل این دوست من که قرار شد واستون بگذارم که اگه دوست داشتید بهش میل بزنید و بیشتر باهاش آشنا بشین

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت15:17توسط سعید | |

خانه ی دوست کجاست

درفلق بودکه پرسیدسوار

آسمان مکثی کرد

رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

   وبه انگشت نشان دادسپیداری وگفت:

   نرسیده به درخت

   کوچه باغیست که ازخواب خدا سبزتراست 

ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر می مانی

وتراترسی شفاف فرا میگیرد

درصمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته ازکاج بلندی بالا   جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی:

                             خانه ی دوست کجاست

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت14:56توسط سعید | |