|
سر فرو آورده ام از دوری او، مدتی است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با ياد تو سر به بستر می نهم. گفتم بی تو خواب از چشمانم می رود. خورشيد با همه زيبايی به دنيا فخر می فروخت. وجود من، بی وجود او خالی بود از هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراری كه با من بسته بود كو؟ شبی بی قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب، به انتظارش می نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را با همه زيبايی و خورشيد را با همه گرمی اش به شهادت می گرفتم. و اونيست. به راستی كو؟ نيست پيدا دلدار من! آری او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا تمامی عمر می نشينم تا بيايد. راستی كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟
اگر تنهاتر از آن تک درختی که رسته در کوير خشک وبی آب اگر از وحشت تنهايی ودرد نمی آيد به چشم خسته ات خواب اگر در اين جهان پر هياهو تو را حتی به سر يک سايبان نيست به هر خاری نبند اميد زيرا پناهی جز خدای مهربان نيست
سيه چشمی مرا بر بام خود کرد به لبخندی مرا در دام خود کرد
دلم دریا ولیکن تشنه ی عشق دل دریاییم را رام خود کرد
میان کوچه های آبی عشق
مرا با عشوه هایش همگام خود کرد
سخن ازعشق آورد آن پری رو به یکباره دلم را خام خود کرد
غرورم را شکست با ابروانش به آرامی مرا آرام خود کرد
شدم آشفته چون زلف پریشش
ز شیدایی مرا بدنام خود کرد
لبانش غنچه را شرمنده میکرد به روباهی مرا بر کام خود کرد
ولی در امتداد کوچه عشق رهایم کرد مراناکام خود کرد
عجب دردی بود ناکامی عشق
ولی آن خودکشی را بهانه می کرد
بدم نالان که فریادم رسید عشق نوای عشق مرا خوشنام خود کرد
پرم بخشید مرا از غم رهانید عنایت کرد مرا بر بام خود کرد
رخش بنمود شدم دیوانه ی او مرا مست جمال و جام خود کرد
سپاس بیکران بر حضرت عشق که با لطفش مرا گدای خود کرد
چرا ذکرش مدام در یاد تنهاست؟ که با ذکرش دلم آرام خود کرد
تن تو نازك نرمه مثل برگ تن من جون ميده پرپر بزنه زير تگرگ دست باد پر مي ده برگ و رو هوا اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ نفسم اين خاك خون گرمم پاكه من از تبار پاك آريايي قشنگترين قصيده ي رهايي هواي عشق تازه نيست تو رگهام تن نمي دم به رنگ كهربايي ها ها ها ها ها ها ها ها ها.... ديروز جمعه بود و باز هم مثل خيلي از جمعه هاي ديگه دلگير...ديروز با بعضي از دوستان نه چندان قديمي دور هم جمع بوديم و بوديم و نبوديم!!! دارم به روزهايي فكر مي كنم كه همه ما براي يه آرمان و يه هدف دور هم جمع بوديم و ديروز بوديم و نبوديم...هدف نبود و گم بود...آرمان زير برگهاي پاييزي بود و چهره ي آبيش پيدا نبود...و ما چقدر نبوديم!!! خودم رو هدر رفته مي بينم...دوست نداشتم اينطوري بشه ولي شده...حس بدي دارم...دوستاني كه نبودند ولي باز هم هستند...شايد خيلي كور و گنگ حرف مي زنم ولي اينهايي كه دارم مي نويسم همه حسي هستند كه وجود دارند...نمي دونم همين طور دارم به اطرافم چنگ مي زنم تا بتونم دوباره انسانهايي رو پيدا كنم كه بتونن و بخوان كه با من همراه باشن...براي آرماني مشخص...هدفي والا...براي سرزمينم...!!!براي آزادي به مفهوم واقعي كلمه...نيستند و مي گويند كه هستند... روي ديوارهاي زخمي شهرم دست مي كشم و دست و هيچ دستي حضور دستانم را باور نمي كند...دستان من كه توانايي دارند كه مي توانند تغيير دهند...دستان من كه مي فهمند...دستان من كه با اينكه دو تا هستند ولي تنهان...تنهاي تنها!!!دستم بگير دستم را تو بگير...التماس دستم را بپذير...آغازي باش تا پايان نپذيرم... عجب! اين درخت از كجا سر در آورده ديگر وسط اين تحريريه ي شلوغ؟! درخت؟ □ چه مي شد ابري اگر اما،يكهو تن بسراند از لاي آن پنجره بكشاند خود را اينجا ببارد رعدي برقي،رنگين كمان كوچكي هم... و چه كيفي دارد؛ ولوله آقاي محترم ] چترم...[ فرياد سردبير ]تيتر اول... چه خرتوخري شده است اينجا!!![ □ خاتمي و تمدنها كه خط الراسش را گم ميان خودش و ما؛مردم كرده است،نمي يابد! □ آخ...! حالي مي دهد اين قايق كاغذي درست كردن كاغذ، روزنامه هاي خيس اگر اين درخت سبز نمي شد يكباره در دايره تحريريه
- که زیادی ماندگار شده ای! و هی می کنم خیال تو را که اینسان مرا از خویش دور می کند... * طوفان وهم تو آشفته کرده پیچ پیچ مغزم را و نبودنت که اینگونه بی تعارف لگدکوب می کند واژگان شعری مرا آهسته تر... تو را چگونه شتابی است که بدین سرعت پله پله ستون بدنم را تا انتها می پیمایی و ... آخ!... قلبم که از سینه ی بی مرز من مثل تو...می گذرد و می طپد و تو... هنوز بی وقفه... کجا؟! کجا می روی که هنوز حوصله باقی است. هی نکن حوصله ام را بیا، دیر نیامده ای که زود می روی...! هنوز... فرصت... هست، آیا؟! * نرو...! حتما روی یکی از هی ها کلیک کن تا بشناسیش
با سلام خدمت دوستان عزیزی که وبلاگ من رو دنبال می کنن، امیدوارم که حالتون خوب باشه و به زندگی بیشتر از قبل امیدوارتر باشید اگه راستش رو بخواید دیگه دارم کم کم ، خودمم کم میارم ولی به هر حال سعی می کنم ادامه بدم اما تا کجا اونو دیگه خدا می دونه راستی من در به در دنبال یه سری شعر به زبان فارسی می گشتم که بتونم اونو با سبک هوی متال نواخت ولی متاسفانه چیزی پیدا نکردم اما یکی از دوستانم که از بچه های رشته علوم انسانی بود و در حال حاضر هم داره حقوق می خونه دیدم که یه روز یه دفتر بهم داد پر از اشعاری که خودش گفته بود ، خیلی عالی بود من از ذوق چشام داشت می زد بیرون واقعا اشعار توپی بود من که لذت بردم واسه همین دوست دارم که یکی از اون اشعار رو واسه شما بنویسم تا شما اونو بخونید، اگر هم دوست داشتید که نظر بدین آزادین من سعی می کنم که ایمیل این دوستم رو واستون تو وبلاگ بگذارم که اگه دوست داشتید بیشتر با اون آشنا بشین بهش ایمیل بزنین و باهاش صحبت کنید اسم این شعر که می خوام این دفعه واستون بگم (( از اینها )) هست جادهها مون پر عابر همشون دزدن و ساحر واسه کشف آب و آتش سر موقع همه حاضر همشون اهل شکایت تا دلت بخواد حکایت حرفشون حرف قشنگی اما زشتن، بی طهارت همشون از خوبی میگن به تو عشقو می رسونن به جاش اما، وای بحالت از رگات خون می کشونن چهرههاشون پر خنده حرفشون حرف پرنده کارشون اما نپرس تو همش آزار و گزنده می گن باید که نخندی که جهنم میشه خونه ات اینجا رو دوزخی کردن که بهشت بشه نشونت ریختن خون گلها رو به بهانه حقیقت همه حرفاشون دروغه دشمنن با هر صداقت صدای قشنگ بارون واسشون رنج و عذابه واسه ما تشنگی حقه لبشون سیراب آبه ندارن باور به پاکی ندیدی طناب دارو ندیدی به بالا بردن گردن قشنگ یارو بسه اما حرف این غم بسه حرف زدن از اینها نفرتم گرفته از هر ناکس و کس این دنیا اینم از شعر این دفعه ما، یه نکته دیگه که من باز بهش تاکیید می کنم اینه که این اشعار رو لطفا از دید سیاسی نگاه نکنید چون اصلا برای این هدف سروده نشده و فقط جنبه هنری داره و به هیچ عنوان ربطی به جامعه و سیاست و از این حرفها نداره این هم ایمیل این دوست من که قرار شد واستون بگذارم که اگه دوست داشتید بهش میل بزنید و بیشتر باهاش آشنا بشین
درفلق بودکه پرسیدسوار آسمان مکثی کرد رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید وبه انگشت نشان دادسپیداری وگفت: نرسیده به درخت کوچه باغیست که ازخواب خدا سبزتراست ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر می مانی وتراترسی شفاف فرا میگیرد درصمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی کودکی می بینی رفته ازکاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی: خانه ی دوست کجاست
|
دل سپرده![]()
بخواب اي نازنينم Archivesهفته چهارم تیر 1385هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 آذر 1387 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 آبان 1384 Links
یه ویدیو کلیپ
بهترین کد موسیقی برای وبلاگ |