تبليغاتX
دل سپرده

دل سپرده

نرم افزار .دانلود موزیک.متن.وغیره

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم...

بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي عشق که مرده است بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي صداقت که کم رنگ شده است بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي غم ها که يکنواخت شده اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي ارزوها که از بين رفته اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي محبت ها که ساکت شده اند بگذار گريه کنم...نه براي تو...براي ادميان که بي تفاوت شده اند...

در آخر هم می خوام براتون قصه ای تعریف کنم :

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت12:46توسط سعید | |

اکنون دیگر تنهای تنهایم...طعم تلخی که روز ها بود از طعم های زندگی پاک شده بود دوبـــاره به سراغم آمده.آن روز گفتی تو هم تنها شده ای. اما تنهایی تو را هستند چند رفیق شفـیق که بشنوند ...تنهایی من مال من است...در و دیوار و پنجره اند که میشنوند...دیگران مرا آنطور باور دارند که پیش از این بوده ام: رویی خوش...لبی خندان...آماده برای شنیدندرد دل هایشــان...آنکه اشــک و تنهاییش تنها برای خودش بود...آنکه مرهــمی بود برای زخــم ها...آنکه لبخند می نشاند بر لب ها... اکنون بیا...بیا ببین چه گونه شده ام ...بیا ببین بال های شکســته ام را ...بیـا ببـین چشـم های خیـس همیـشه منتظـرم را ...بیـا ببیـن چـگونـه از جـمع گریزانم...بیا ببین با بودنم تنها سردی می آورم برای دوستانم...مگر من چقـدر بد بودم که ترکم کردی؟! مگر تو نبــودی که می گفتی من سراپا خـوبی ام؟هـمه خوبی هایم بدی شد به یک آن؟ چرا به زیر پا گذاشتی آن حرف های خوب را؟چـرا آن شب گفتی حرف ها و شعر ها و گفته ها و قصه هایت همه از سر بچگی بود؟! کاش ترکم نمی کردی...کاش و از آن کاش های محـال...کاش ترکم نمی کردی .. تا شبم ایــنقدر تنها و تاریک و سرد نبود...تو این روز ها به من می اندیشـی؟به اینکه بر من چه گذشـت؟اینکه من هم در این میان حقـی داشتم؟اینکه اکنون بر من چه می گذرد...؟اگر بـاور می کـردم که دیگـر دوستـم نـداری شاید انتـظارت را نمی کشیدم...اما نمیتـوانم بـاورکنم...پس آن برق چشمانت در آخرین نگاه چی بود؟آن گرمی دست حتی در آخرین تماس چـه بود؟آن لرزش صـدا حتـی در آخـرین کلام چه بود؟ پس چـرا در لحـظه وداع گفتی مراقـب خـودت باش.....؟منتظر می مانم...انتظاری از روی حماقت...انتظاری برای آنکه نمی آید...اما این انتظار تنها امیـدبرای بودن است..تا آن روز که دل بر دیگری ببندی..تا آن روز که دست دیگری را بگیری...تا آن روزچه نزدیک باشی چه دور منتظرت می مانم...در انتظار آنکه بیایی و از نو بسازیمش...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت12:43توسط سعید | |