تبليغاتX
دل سپرده - یکي بود يکي نبود

دل سپرده

نرم افزار .دانلود موزیک.متن.وغیره

یکي بود يکي نبود
زير اين چرخ کبود يه جنگلي بود سبز سبز با يه عالمه درخت و يه رودخونه
هر روز يه هيزمشکن راه ميفتادو ميرفت به سراغ شاخ و برگهاي پير صداي تبرش براي همه
آشنا و دوستداشتني بود چون اون درختهايي رو ميانداخت که براي جنگل اضافي و مضر بود.
يه روزي از اين روزا شکارچي صدايي شنيد از پشت سر.برگشت..شير بود.قبلا هم اون رو
ديده بود.هميشه آروم از کنار هم رد ميشدند با يک نگاه عميق.
اما اون روز شير اون شير سابق نبود.خشم سرتاپايش را گرفته بود.مغرورتر از هميشه..
عصبانيت و سردي در صورتش فرياد ميزد.هيزمشکن هيچ نگفت.شير غريد و غريد.باز هم
هيزمشکن آرام اورا نگريست.سعي کرد که آرامش کند اما نتوانست.شير هر لحظه با خشم
بيشتري به سمت او گام برميداشت.ناگهان جهشي کرد به سمت او..سرد و بي احساس
گويي هيچگاه اين تبر به دست آشنا را نديده است..غريبه غريب.
هيزمشکن از جهش شير بر زمين خورد.تبرش بر صورت شير اصابت کرد و ...
يکي بود يکي نبود يه شيري بود با يه زخم تازه روي صورتش.شير رفت.هيزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالي که در تمامي مسير چشمش به تيغه براق تبر بود.به فکر
شير شبها را سپري ميکرد و با يادش روزها راهي جنگل ميشد.زماني گذشت...
يکي بود يکي نبود يه روزي بود از اين روزا.هيزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسي آشنا.شير
در آن سمت رودخانه بود و هيزمشکن در سمتي دگر.لبخند بر روي صورتش نشست اما شير
فقط او را نگريست.هيزمشکن کوتاه نيامد از ميان آب گذر کرد تا به شير رسيد.
ـــ«چه قدر دير آمدي..خوشحالم جاي زخمت ديگر وجود ندارد..باز هم زيبايي»
ـــ«اي هيزمشکن زخمي که بر صورتم نهادي رفت که رفت اما زخمي که دراين جا گذاشتي
براي هميشه باقي خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هيزمشکن باز هم با جامه اي خيس به سمت ديگر رودخانه
حرکت کرد بي آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مينگرد و با صداي
بيصدايي فرياد برمياورد که:«نرو..بمان اي هيزمشکن.»
هيزمشکن رفت.ديگر بانگ ضربه هاي تبرش را کسي نشنيد.شايد که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها ميگويند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتي که قطره
اشکش بر روي خون شير چکيد خود نيز به شير ديگري تبديل شد.ماده شيري که هرروز بر لب
رودخانه ميرفت وبر آن سو نگاهي ميکرد و بازميگشت.شير نر وقتي که او ميرفت از پشت
درختها بيرون ميامد و از دور او را مينگريست.
او فکرش را هم نميکرد که به جز هيزمشکن بتواند عاشق موجودي ديگر شود و حال...
انتهاي قصه مکتوب نشده اما اي کاش که شير ميدانست زخمي که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.اي کاش که ميدانست هيزمشکن ترسيده بود از فريادش
خشمش و سرديش.رودخانه اي که مرزي است ميان دو عشق.دو ديار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذاريد تا هيچگاه احساس نکنيد که زخمي از عزيزترينتان بر دل داريد))

اي کاش کسي بود تا به شير ميگفت اين شير ماده که عاشقانه انتظار ديدارش را ميکشي
همان هيزمشکني است که روزي دوستش ميداشتي...


 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت20:45توسط سعید | |